شیرین ترین شیرین

دوران شیرین بارداری و...

پست ثابت

21 ماهگیت مبارک شیرینم+اولین جدایی

دخمل نازم بیست و یکمین ماهگردت مبارک.. بارانم از اول تیر شما داری تلاش میکنی که جوجو نخوری..البته از دو هفته قبلش یواش یواش شیرتو کم کردم یعنی از روزی 5 بار رسوندم به 1 بار و از اول تیر روزا اصلا نمیخوری فقط شب 1 بار میخوری اونم تو خواب.. خیلی سخته برامون..احساس میکنم آرامش ندارم وقتی شیر نمیخوری و میدونم که تو هم مث منی..چه حس شیرینی بود وقتی تو بغلم مینشستی و ب چشام زل میزدی و شیر میخوردی..شیرین ترین لحظه مادر و فرزندیه.. تا اینجای راه خوب بود امیدوارم که ادیت نشی..فقط بعضی وقتا میای پیشم میگی مامان ببینم جوجو بو.. میگی بده دستم میگی نازی.بعد هم بای بای میکنی و لباسمو میکشی پایین..وای که دلم کباب میشه اینطوری میکنی..عشق مامان د...
7 تير 1394

20ماهگی و وداع با پوشک

عزیزکم دخترم و به قول خودت بارانم امیدوارم زندگی همیشه به کامت باشه و دلواپس چیزی نباشی.. عروسکم در بدو ورود به 20 ماهگیت منو سورپرایز کردی و جیش و پی پی تو اعلام کردی و من هم کمکت کردم تا کاملا مسلط شی و خدارو شکر باهام همکاری کردی..دوستت داره مامان تا بینهایت.. عاشق اینی که بریم تو اتاقت و باهم بازی کنیم میای پیشم و باشیرین زبونی و با کلی عشوه بهم میگی مامان بیا دست یعنی دستتو بهم بده بریم اتاق من..منم نمیتونم نه بگم وقتایی هم که بابا هست با بابا میری بازی .. به عروسکای دختر میگی نی نی ناز یه بار داشتیم تو اتاقت بازی میکردیم که عروسکت افتاده بود زیر تختت خواستی پایین بیا از تختت پات خورد به نی نی ناز و دردت گرفت رو کردی به ...
7 تير 1394

عکسهای دیدنی

اینم آتلیه باران و آریا و امیرمهدی شهربازی حرکات جدید! ساعت 1.5 بامداده و اصلا خوابت نمیومد داری امیر علی رو نازش میکنی مامان فدات بشه عینکشو! برات دمپایی گرفتم رفتی ژست گرفتی تا ازت عکس بگیرم اینجا خانه بازیه تولد ژرفا بود حسابی بازی کردی ...
6 ارديبهشت 1394

پایان 19 ماهگی

سلام همه کسم نفسم هر بار که صفحه وبلاگتوباز میکنمتا برات بنویسم کلی حرف نگفته دارم که از ذهنم میپره..همه ی حواسمو جمع میکنم تا چیزی از قلم نیفته اما باز میمونه چیزایی که از دستم در میره.. عشقم باران 19 ماهگیت هم به پایام رسید انگا واسه بزرگ شدن خیلی عجله داری اما من میخوام همین قدری بمونی اخه کارات لذت بخشه و من هنوز از شیرین کاریهات سیر نشدم.. عزیزکم ماشالله بازیگوش و باهوشی و خیلی هم مودب.. هر چیزی رو زود یاد میگیری و منو غرق در شادی میکنی.. این روزات خیلی قشنگن.از بیدار شدن صبح تا خستگی شب و خوابیدن آرومت.از صبح که پا میشی مشغول بازی میشی تا شب..وقتی از خواب پا مشی دلت میخواد تو رختخوابت باشی و حرف بزنی  و اگه من از جا...
6 ارديبهشت 1394

16 ماهگیت مبارک

روزها مث برقو باد میگذرن و من هم عاشقانه پا به پای تو دارم رشد میکنم..بعضی وقتها میگم چقدر مادرانگی سخته..و میدونم که سخت تر هم میشه و در عین حال شیرین تر.. وای که چه لذتی داره به کارات نگاه کردن .به حرفای نامفهومت  گوش دادن شیرین من..  تو داری روز به روز بزرگتر میشی و من روز به روز عاشقتر.. از کجا بگم... کلمات جدید: بیش = بشین آباد = افتاد فی = فیل دوگایی = بادکنک-بادبادک نی = نی نی نو = نونو ماهی آیی-دایی = دایی مو ماه = ستاره-ماه آتید = آتیش نازی دد = دست پا چش = چشم عن = عینک شعرهایی که همراهم میخونی: عمو زنجیر باف که بله رو میگی وقتی رسیدم به جمله بابا اومده ...
7 بهمن 1393

اندر احوالات 13 و 14 ماهگی

سلام عشق مامان ..خیلی وقته تصمیم گرفتم بیا بنویسم اما .............................. خیلی شیرین زبون شدی ماشالا هزار ماشالا پیشرفتت خوبه و خیلی کارا میکنی.. گفتگوی من و شما   باران دخترم دارو میخوری؟    نه  ب ب میخوری؟  آره  عشق مامان کیه؟  من من پیشی چی میگه؟ م م -بعضی وقتا هم میگی-منه منه هاپو چی میگه؟ هاپ باران چه کار میکنی؟ جیش مامانو چندتا دوست داری؟ ده تا بابا -یا هرکس دیگه-کجاست؟ نی..و کف دستاتو نشون میدی. باران سوار چی شدی؟ دی دید دایجون چی کار کرد؟ نای نای باران واسه مامان شعر بخون آ با آ با دا با آ دا....
26 آذر 1393

اندر احوالات 12 ماهگی

سلام گل همیشه بهارم..امیدوارم خوب خوب باشی..ببخش منو که کم میام بنویسم..هروقت مادر شدی درکم میکنی... از این ماهت هرچی بگم کمه..ماشالله شیرین کاریهات زیاده..اول از همه باید بگم که اولین سال تولدت رو نتونستیم جشن بگیریم آخه شما بیمرستان بستری بودی به علت تب و تهوع..از اون روزا هیچی نمیگم آخه همش عذاب بود و عذاب..خدارو شکر خوبی..14 مهر واکسن یک سالگیت رو زدیم که خدارو هزاران بار شکر اذیت نشدی..وزنت 9/5 بود و قدت 74 الهی دورت بگردم که روز به روز داری بزرگتر میشی.. حالا بگم از  پیشرفتهات کلملتی که میگی: جیک جیک(هرجا پرنده یا مرغ و جوجه ببینی میگی) ادی(علی)اگه بخوای بلند شی یا از مانعی که جلوی پاته عبور کنی این کلمه رو میگی باب...
29 مهر 1393

آغاز بودنت مبارک

امروز خورشيد درخشان‌تر است و آسمان آبي‌تر نسيم زندگي را به پرواز مي‌کشد و پرنده آواز جديد مي‌سرايد امروز بهاري ديگر است در روز تولد مهربان‌ترين در ميلاد کسي که چشمانم با حضورش باراني است امروز را شادتر خواهم بود و دلم را به ميهماني آسمان خواهم برد جشني براي ميلادت بر پا خواهم کرد تمامي گلها و سبزه‌ها در ميهماني ما خواهند سرود اي مهربان‌ترين آغاز بودنت مبارک تمام زندگيم تولدت مبارک   ...
14 مهر 1393

یک سال به سرعت یک آن گذشت

روز میلاد تو باران آمد روز میلاد تو بود که هوا بوی شبنم و شقایق می داد و خدا می خندید عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید و نسیم از تو بشارت می داد باد بر پنجره پا می کوبید زلف افشان را بید در مسیر تو پریشان می کرد هر کجا سروی بود به تواضع سر راه تو بر پا می خواست تاکها با تو تبانی کردند غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند سرکه ها را خبر آمدنت شیرین کرد برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند و خزان در قدم شاد تو نقاشی کرد و به تر دستی استاد ازل شعبده ای بر پا بود گوشها منتظر اولین گریه ی شیرین تو بود چشمها منتظر اولین ساغر سیمای تو بود روز میلاد تو باز مثل همواره خدا حاضر بود...
14 مهر 1393

یازده ماهگی+اندر احوالات+راه رفتنت مبارک

عشقم هستی ام یازده ماهگیت مبارک..پارسال تو این روزا منتظر اومدنت بودیم عزیزکم و حالا هستی و ما زندگیمون رنگ دیگه ای گرفت.. دخترکم 8 شهریور یعنی تو یازده ماه و 3 روزگیت شما با استقلال کامل راه افتادی و با قدمهای کوچولوت کلی ما رو خوشحال کردی..خودت هم کلی ذوق میکنی واسه خودت..ما هم واست کفش جقجقه گرفتیم البته پولشو بابا بزرگ داد قبل اینکه رو راه رفتنت تسلط پیدا کنی با گرفتن دست من یا بابا راه میرفتی یا بین پاهای من وایمیستادی و با راه رفتن من راه میومدی و میگفتی تاتی تاتی . جالب اینجاست که مسیری رو که میخواستی بری رو خودت انتخاب میکردی و اگه من مقاومت میکردم شما همونجا مینشستی و با کمک دیوار یا چهاردست و پا به راهت ادامه میدادی....
17 شهريور 1393