شیرین ترین شیرین
دوران شیرین بارداری و... 
لینک دوستان

123 



[ يکشنبه 29 دی 1392 ] [ 19:19 ] [ سودابه ]

دخمل نازم بیست و یکمین ماهگردت مبارک..

بارانم از اول تیر شما داری تلاش میکنی که جوجو نخوری..البته از دو هفته قبلش یواش یواش شیرتو کم کردم یعنی از روزی 5 بار رسوندم به 1 بار و از اول تیر روزا اصلا نمیخوری فقط شب 1 بار میخوری اونم تو خواب..

خیلی سخته برامون..احساس میکنم آرامش ندارم وقتی شیر نمیخوری و میدونم که تو هم مث منی..چه حس شیرینی بود وقتی تو بغلم مینشستی و ب چشام زل میزدی و شیر میخوردی..شیرین ترین لحظه مادر و فرزندیه..

تا اینجای راه خوب بود امیدوارم که ادیت نشی..فقط بعضی وقتا میای پیشم میگی مامان ببینم جوجو بو..

میگی بده دستم میگی نازی.بعد هم بای بای میکنی و لباسمو میکشی پایین..وای که دلم کباب میشه اینطوری میکنی..عشق مامان داری بزرگ میشی..چقدر زمان داره زود میگذره..نفسم میمیرم بی تو..

یک تا دو سالگی
[ يکشنبه 7 تير 1394 ] [ 1:50 ] [ سودابه ]

عزیزکم دخترم و به قول خودت بارانم امیدوارم زندگی همیشه به کامت باشه و دلواپس چیزی نباشی..

عروسکم در بدو ورود به 20 ماهگیت منو سورپرایز کردی و جیش و پی پی تو اعلام کردی و من هم کمکت کردم تا کاملا مسلط شی و خدارو شکر باهام همکاری کردی..دوستت داره مامان تا بینهایت..

عاشق اینی که بریم تو اتاقت و باهم بازی کنیم میای پیشم و باشیرین زبونی و با کلی عشوه بهم میگی مامان بیا دست یعنی دستتو بهم بده بریم اتاق من..منم نمیتونم نه بگم وقتایی هم که بابا هست با بابا میری بازی ..

به عروسکای دختر میگی نی نی ناز

یه بار داشتیم تو اتاقت بازی میکردیم که عروسکت افتاده بود زیر تختت خواستی پایین بیا از تختت پات خورد به نی نی ناز و دردت گرفت رو کردی به عروسکت و گفتی:نی نی ناز من درد؟آره؟

زود رفتی و ساک پزشکیتو آوردی و دادی بهم تا درمانت کنم..

یا وقتایی که میافتی میگی مامانم باران آباد..خدا نکنه من یا بابا علیرضا بیفتیم رسوامون میکنی هی میگی بابا عصا آباد مامان دودی آباد..

وسایلتو کاملا میشناسی و میگی منه..

یه روز تو حیاط با مایا داشتی بازی میکردی مایا دستتو گرفت و شما افتادی هرکسی رو دیدی بهش گفتی مایا من آباد دست

به دستای نی نی ناز نگاه میکنی و میگی مامان نی نی ناز لاک هیست یعنی لاک نداره

یا میگی مامانم من جیش نه یعنی جیش ندارم

بهت بگیم اسمت چیه میگی باران

صبح که بیدار میشی میگی مامانم امان پاشو لالا نه=سلام پاشو لالا نکن

وسایل هرکی رو بخوای بگیری قبلش اجازه میگیری مامان اچازه میدی ..اگه بگم نه میگی باشه

یه بار هم بابا علیرضا داشت تو اتاقت برات لاک میزد یه ذره از لاک ریخت روفرش شما بدو اومدی جارو دستی رو گرفتی بهت گفتم باران چی شد گفتی لاک ریخت جارو..

خزانه لغاتت خیلی زیاد شده تا جایی که یادمه رو مینویسم عزیزکم

عدسی

عسل

دادون بیسم=دایجون میثم

دادون بیداد=دایجون میلاد

مداد

دوتور=دکتر

میسی=مرسی

امان=سلام

اونه=خونه

دیدید مایا سوار شم

تاتی تاتی امنی بپوشم=کفش امیرمهدی رو بپوشم

آب سرد

ادشب=شکست

پایه=پاره

میز

باستا=وایستا

بیم=بریم

اچوق=قاشق

دیدید بزرگ=ماشینهای بزرگ رو میگی

بشقید=ببخشید

داخ=داغ

دودک=اردک

بشین=صندلی

بالاپایین=الاکلنگ

دوسه سر=سرسره

باز

بسته

هست

هیست=نیست

فیسیقلی=فسقلی

ببی=بغل(میخوای بگی بغلم کن میگی بیا ببیم)

دوست مامان=دوستت دارم

حیاط

بیا-نیا

برو نرو

سبک انین=سبک و سنگین(البته این متضاد ها مفهومشو هم میدونی)

امین=زمین

ببین ببینم(هروقت لباس پوشیدی یا من یه لباس جدید پوشیدم میگی مامانم ببینم)

دیدیدم=دیدم

دبه=گربه

آی لا بولو=آی لاویو 
(با دست قلب نشون میدی)

آماس=آدامس

عزیزم هستی ام دوستت دارم..

 

یک تا دو سالگی
[ يکشنبه 7 تير 1394 ] [ 1:40 ] [ سودابه ]

اینم آتلیه

باران و آریا و امیرمهدی

شهربازی

حرکات جدید!

ساعت 1.5 بامداده و اصلا خوابت نمیومد

داری امیر علی رو نازش میکنی

مامان فدات بشه عینکشو!

برات دمپایی گرفتم رفتی ژست گرفتی تا ازت عکس بگیرم

اینجا خانه بازیه تولد ژرفا بود حسابی بازی کردی

لحظات شیرین بارداری, یک تا دو سالگی
[ يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 ] [ 18:03 ] [ سودابه ]

سلام همه کسم نفسم

هر بار که صفحه وبلاگتوباز میکنمتا برات بنویسم کلی حرف نگفته دارم که از ذهنم میپره..همه ی حواسمو جمع میکنم تا چیزی از قلم نیفته اما باز میمونه چیزایی که از دستم در میره..

عشقم باران 19 ماهگیت هم به پایام رسید انگا واسه بزرگ شدن خیلی عجله داری اما من میخوام همین قدری بمونی اخه کارات لذت بخشه و من هنوز از شیرین کاریهات سیر نشدم..

عزیزکم ماشالله بازیگوش و باهوشی و خیلی هم مودب..

هر چیزی رو زود یاد میگیری و منو غرق در شادی میکنی..

این روزات خیلی قشنگن.از بیدار شدن صبح تا خستگی شب و خوابیدن آرومت.از صبح که پا میشی مشغول بازی میشی تا شب..وقتی از خواب پا مشی دلت میخواد تو رختخوابت باشی و حرف بزنی  و اگه من از جام پاشم میگی مامان یایا (لالا) و من ناچار اما با علاقه دراز میکشم و به حرفات گوش میدم وای که چقدر شیرینه صحبت کردن بچه گانت.هر چی بلدی رو مرور میکنی از شعرهایی که بلدی تا کسایی که میشناسی..بعد پا میشی سرتو به نشونه سلام تکون میدی و دستای کوچولوتو بسمتم میگری و میگی(دست )یعنی دستامو بگیر بعد با هم پامیشیم منو میبری تو اتاقت یه گشتی میزنی و میایم تو هال..و بعد از صبحونه شروع به بازی میکنی ..

خیلی مهربونی و عاشق بچه ها..اسباب بازیهاتو بهشن میدی و اصرار داری تا من بغلشون کنم البته بعضی وقتها هم نمیذاری هیچ بچه ای نزدیکم بیاد..

نی نی فاطمه جون هم 26 اسفند به دنیا اومد واسمش امیر علی.خیلی دوستش داری ومیگی بذاریمش بغلت.نازش میکنی پشت هم میبوسیش..وقتی میگم امیر علی چه کار میکنه میگی جوجو یایا!!

مامان قربون زبونت بره..

با امیر مهدی هم که فقط بدو بدو بازی میکنی و خیس عرق میشی امیر مهدی وقتی خسته میشه یا میشینه تو میری سمتش و صداش میزنی امنی امنی بیا بدو بدو..

به حرفم گوش میدی..از وقتی اتاقتو با اتاق خودمون عوض کردم دیگه اسباب بازیهاتو تو هال نمیاری و فقط تو اتاق خودت بازی میکنی..لباساتو وقتی عوض میکنم زود اونا رو میبری میذاری تو لباسشویی آب که خوردی لیوانتو میذاری تو ظرفشویی یا تو کابینت..بعد از غذا هم سفره رو بلند میکنی و به خیال اینکه داری کمکم میکنی همونجا تکونش میدی...هرچی بهت بدم میگی میسی مامان

جملات دو تا سه کلمه ای رو میگی مثلا مامان بیا -مامان بیشین-

یه روز خونه مامان سوری بودیم و آریا هم بود من و زندایی هدی تو آشپزخونه بودیم و شما پیش آریا بودی یهو آریا گریه کرد شما زود اومدی پیش زندایی و بهش گقتی آریا (ادای گریشو در آوردی) و گفتی بیا..قربونت برم که باهوشی.

بادام عید رو که کلکشو کندی هر صبح یه کاسه میگرفتی دستت و میرفتی پیش بخاری آخه بادام اونجا بود و میگفتی مامان بیا باندام!

وقتی میگم اسمت چیه میگی بادان

وقتی خودتو واسه بابا لوس میکنی صداش میزنی بابا عسا(علیرضا) یا بابا جی..بابا هم که عاشقته..

دستاتو نگه میداری تا برات لاک بزنم.اگه ازت عکس بگیرم حتما باید ببینیش.

واسه خودت ژست میگیری تا من عکس بگیرم..یا بعضی وقتا گوشیمو میاری و میگی اس(عکس)

گوشی منو میشناسی و هرکی بگیرتش میگی ایو مامانه!گوشی بابا رو هم همینطور

سر سفره به بشقابامون اشاره میکنی و میگی این من این مامان اینم بابا!

تو عید هم بردیمت پارک رو اکثر وسایل بازی سوار شدی و با آهنگاش میرقصیدی تازه از قطار خوشت اومد و دو بار سوار شدی.

رفتیم رشت تو بازارش داشتیم قدم میزدیم و شما تو بغلم بودی یهو یکی از پشت صدامون زد دیدم بادکنک فروشه و پول بادکنکشو میخواد نگو شما از دستش بادکنکو گرفته بودی اونم دنبالمون اومد تا پولشو بگیره!

از پشه مگس و سگ میترسی ....و این موضوع خیلی نگرانم میکنه..16 تا دندون داری..

دیگه به غذا خوردنت گیر نمیدم سفره پهن میکنم خودت میای یه کم میخوری یه کم بازی میکنی.انگار اینجوری بیشتر بهت میچسبه.وقتی مامانی سوری میاد اینجا تا نگهت داره موقع رفتنش  میگی نیو باش.زود بیا..

دایره لغات دخمل کوچولوی من

دادون=دایجون

بایا=بالا

پایین

دست

اسب

پاک=پارک

میسی=مرسی

مامان بیا

باز بیا

زود بیا

نیو=نرو

باشه

آخ=خوا

لاک

اس=عکس

بیم=بریم

پسته

باندام=بادام

ادوش=خرگوش

دوک=ودغ

چی آیی=کجایی

دشب=کفش

عسا=علیرضا

دودی=سودی

آش=آرش

ای یا=ایلیا

ایی=امیرعلی

بیشین

پاشو

و....

 

 

 

یک تا دو سالگی
[ يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 ] [ 17:27 ] [ سودابه ]

روزها مث برقو باد میگذرن و من هم عاشقانه پا به پای تو دارم رشد میکنم..بعضی وقتها میگم چقدر مادرانگی سخته..و میدونم که سخت تر هم میشه و در عین حال شیرین تر..

وای که چه لذتی داره به کارات نگاه کردن .به حرفای نامفهومت گوش دادن شیرین من..

 تو داری روز به روز بزرگتر میشی و من روز به روز عاشقتر..

از کجا بگم...

کلمات جدید:

بیش = بشین

آباد = افتاد

فی = فیل

دوگایی = بادکنک-بادبادک

نی = نی نی

نو = نونو

ماهی

آیی-دایی = دایی

مو

ماه = ستاره-ماه

آتید = آتیش

نازی

دد = دست

پا

چش = چشم

عن = عینک

شعرهایی که همراهم میخونی:

عمو زنجیر باف که بله رو میگی وقتی رسیدم به جمله بابا اومده میگی چی چی

حسنی نگو بلا بگو اخرش میگی واه واه

حسنی میای بریم حموم میگی میام میام

مورچه جونم تو ماهی زود خوب میشی ....دستاتو میاری بالا و میگی آهی (الهی)

هویچمو میخندم در جوابم میگی:ه ه ه ه

بهت میگم ماهی خونش کجاست میگی تو آب

وقتی در میزنن میگی بله

خرابکاری که میکنی میگی:ای ی ی 

عاشق نوشتن با خودکاری به در و دیوار رحم نمیکنی

عاشق خیار و گوجه هستی

جدیدا به موز خوردن علاقمند شدی!

هر بچه کوچیکی که میبینی میگی آریا

با آریا بازی میکنی

با امیر مهدی که کشتی میگیری میندازیش رو زمین میپری روش

اما نمیدونم چه حکمتیه که با مایا(دختر همسایه) اصلا نمیسازی!اگه اسباب بازیتو برداره از دستش میگیری-هولش میدی...

هرجا عکس خودتو ببینی میگی: من

لباس منو خودتو بابا رو از هم تشخیص میدی..

یه دو ماهی هم میشه هرچی میبینی میگی: چیه!!

کتابتو میاری واسه خودت به زبون خودت میخونی

با دستمال صورتتو پاک میکنی

جورابتو در میاری و واسه پوشیدنش کلی تلاش میکنی

کلاه رو به راحتی میذاری سرت

به دستورات کوتاهم عمل میکنی مثلا:

میگم جانمازو بیار میاری

میگم اسباب بازی رو بذار رو میز یا تو اتاقت میبری

پوشک بیار میاری و...

جیش هم میگی البته وقتی خرابکاری کردی!

عاشق بابا علیرضا هستی..بعضی وقتا حسودیم میشه..از خواب که پا میشی اول سراغ بابا رو میگیری!!

تو رقصیدن هم استادیوجدیدا بشکن هم میزنی!

تازگی ها خیلی بهم وابسته شدی وقتی بخوام برم بیرون گریه میکنی..یا اینکه تو خونه میگی فقط بغلم باشی..

راستی دوتا دندون آسیابت 30 آذر باهم رخ نمایان کردن..مبارکت باشه.خیلییییییییی اذیت شدی فدات شم..

یه دغدغه هم پیدا شده و اون اینه که به محض دیدن دکترت گریه میکنی!!

فلش کارتاتو کامل بلدی..باید یه سری دیگه برات بگیرم..

سایه حیوانات رو هم از هم تشخیص میدی.. 

وووو....

باز چیزی یادم نیست..شرمنده عکسا تو پست بعد..

 

 

یک تا دو سالگی
[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 15:46 ] [ سودابه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو آمدی و به یمن آمدنت مادر نامیده شدم برای تو می نویسم. مادرانه می نویسم که بدانی چگونه می پرستمت و چگونه دوستت دارم....فرشته کوچولوی ما توی یکی از روزهای سرد پاییز92 پا به زندگی ما گذاشت و با آمدنش به زندگی ما گرما و روشنایی را هدیه داد...عاشقانه دوستت داریم
امکانات وب


/param>

قالب وبلاگ



کد موزیک الما