قربونت برم من...نوزده هفتگیت هم مبارک..
سلام جوجوی من
معلومه حسابی شنگولیا..آخه تا صبح نذاشتی مامانی بخوابه هی ورجه وورجه میکردی..![]()
دیشب بابایی کلی تلاش کرد تا حرکتت رو حس کنه شما هم حسابی واسه بابایی تکون میخوردی اما بابایی چیزی متوجه نمیشد امروز صبح دوباره دستشو گذاشت رو شکمم و شما هم انگار فهمیدی و یه تکون حسابی خوردی که بابایی حست کرد و کلی ذوق و قربون صدقه..![]()
.gif)
منم که با هر تکون جنابعالی کلی غش و ضعف میکنم..![]()
وقتی ایستادم چیزی حس نمیکنم اما وقتی میشینم یه کوچولو متوجه تکونات میشم اما امان از وقتی که دراز (همین الان تکون خوردی) می کشم مخخصوصا به پشت ....![]()
الان دیگه تقریبا همه میدونن شما حرکت کردی مامانی و فاطمه هر روز صبح زنگ میزنن و خبر تکونات رو میگیرن الانم که بازم داری ورجه وورجه میکنی..
دیگه تکونات مثل وول خوردن و حرکت کردن نیست میشه گفت مثل یه حبابی که میترکه یا مثل یه نبض بزرگ...عاشقتم عسلم.. ![]()
راستی امروز نوزده هفتیگیت رو هم پشت سر گذشتی قربونت برم..


قربونت برم من...نوزده هفتگیت هم مبارک..
