خواست خدا
سلام ناز دختر مامان![]()
دیروز من و شما بابایی رو تنها گذاشتیم و با عزیز مامانی اینا رفتیم گردش...gif)
راستش نمیخواستم تنهاش بذارم اما وقتی فاطمه جون زنگید و گفت میخوان برن پهنه کلا خیلی دلم خواست برم بیشتر هم به این خاطر که واسه ماما طهورا دعا کنم..بابایی هم گفت که نمیاد و من اگه دوست دارم برم این شد که رفتیم![]()
حول و حوش ساعت ده نیم بود که رسیدیم ساری و رفتیم زیارت این خواست خدا بود که بعد چندین سال بریم اونجا زیارت کردیم و نماز خوندیم..
بعدش رفتیم یه جای دیگه واسه ناهار یه امامزاده دیگه بود به نام سید سه تن ..جای همه اونایی که نبودن خالی خیلی با صفا بود.![]()
بعد ناهار هم کمی استراحت کردیم و برگشتیم خونه البته چون من تو ماشین داداش بودم مستقیم رفتم اونجا آخه بابایی گفت تو برو منم میام..خلاصه بعد رسیدن من و امیر مهدی و فاطمه جون رفتیم حموم
و بعدش رفتیم خونه عزیز مامانی بابایی هم اومد بعد صرف شام هم مراسم روز پدر رو به جا آوردیم کادوهای بابایی علی رو بهش دادم و برگشتیم خونه..![]()
امیر مهدی هم کلی شیرین زبونی کرد که یه نمونش اینه::
من :واااای شکوفه های انارو ببین همون موقعی که امیر مهدی بره مدرسه یه عالمه انار در میاد ![]()
فاطمه جون : اون موقع نی نی عمه هم میاد![]()
امیر مهدی : ای بابا حالا چی کار کنم؟![]()
فاطمه جون : جرا مامانی؟؟
امیر مهدی : آخه اون موقع که نمیتونم از نی نی مراقبت کنم آخه باید برم مدرسه کلاس دارم وقت ندارم!!!![]()
فاطمه جون : ای وای حالا چیکار کنیم؟!
من : حالا نمیشه شما زودتر بیای تا پیش نی نی باشی؟
امیر مهدی : نمیشه من درس دارم تازه خانم مربی هم اجاه نمیده!ما سعی میکنم وقتی برگشتم مواظبش باشم تا اون موقع اجازه میدم مامان فاطمه مراقبش باشه..![]()
من : پس من چی کار کنم ؟؟
امیر مهدی : شما جیششو عوض کن و بشورش آخه من نمیتونم این کارو بکنم!!
من : پس کی بهش شیر بده ؟
امیر مهدی : براش شیر محلی میگیریم و میدیم ..![]()
من : اگه گریه کرد چی کار میکنی؟؟![]()
امیر مهدی : بغلش میکنم تا ساکت شه!!!![]()
و کلی شیرین زبونیهای دیگه که من میموندم جوابشو بدم...عمه فداش شه..


خواست خدا
