باران پاییزی مامانی و باباییباران پاییزی مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

شیرین ترین شیرین

بابایی اومد

1392/3/11 15:42
نویسنده : سودابه
383 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوشگلم

بابایی دیشب از رشت اومد و مستقیم اومد خونه عزیز مامانی بعد شام هم اومدیم خونه منم که دلم حسابی تنگ شده بود به محض ورود به خوونه پریدم بغل بابایی و

بابایی هم کلی شما رو بوسید معلوم بود که اونم حسابی دلش واسه ما تنگ شده بود..

شما هم کلی واسه  بابایی خودتو لوس کردی و بابایی هم قربون صدقت میرفت 

خونه عزیز مامان هم خیلی خوش گذشت امیر مهدی هم در بست پیشمون بود و شیرین زبونی میکرد عمه فداش بشه..

یه نمونه  از شیرین زبونیاش:

فاطمه جون خطاب به من:امیر مهدی زندگیش در دو چیز خلاصه میشه:یکی بازی با کامپیوتر و یکی دیگه شبکه پرشین تون

امیر مهدی:نه مامان..زندگی من سه چیزه یکی کامپیوتر یکی  پرشین تون و یکی دی دیگه اسباب بازی های خوشگلم!!!!

و یه نمونه دیگه در حمام::

من:امیر مهدی میشه اون شامپو رو بدی به عمه؟ 

امیر مهدی:عمه من دستیارت نیستم من پهلوونم!!

من:آقای پهلوون میشه اون شامپو رو بدی؟

امیر مهدی:بله میشه بفرمائید ..

من:امیر مهدی پس دستیارم کجاست؟من بهش گفتم باشه اینجا کمکم کنه..

امیر مهدی:اون وقتی من اومدم از اینجا رفت..

من:آی بابا اون باید کار کنه.چرا رفت؟اون میخواست کار کنه پول بگیره ببره بده به مادرش آخه مادرش مریضه..

امیر مهدی:خوب من کمکت میکنم پولشو بده بهم من میدم به مادرش..

من: نمیشه شما چرا  میخوای این کارو کنی؟

امیر مهدی: آخه پهلوونا این شکلین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله دختر مامان اینم توهمات عمه و برادرزاده.............. 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

ونوشه
11 خرداد 92 17:33
من فدای عمه و برادرزاده


خدا نکنه..

اب نبات
11 خرداد 92 19:02
الهییییییییییییییییییییییییییی من قربون اون شیرین زبونی های امیر مهدی بشم چه نازن این بچه ها خدا برای مامان و باباش نگهداره ..از دخملی چه خبر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوبه؟؟سلامته؟؟؟از مامان دخملی ما چه خبر خوفی عزیزم؟؟؟


خدا نکنه عزیزم.مرسی همچنین آب نبات شمارو برا تون نگهداره..
ما خوبیم عزیزم تو چطوری؟؟بهتر شدی؟؟

مامان ازاده
11 خرداد 92 22:43
اخ نازشو برم من-من که اگه بچه ایی واسم شیرین زبونی کنه گازش میگیرم
ولی اگه یکی بچه خودمو گاز بگیره دعواش میکنم


دل داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیلوفر
12 خرداد 92 16:23
عزیزمممممممم چه بلبل زبون. خدا حفظش کنه.

راستی چشمت روشن که شوهرت به سلامتی برگشت پیشتون. خوش باشید سودابه جون.



ان شالله..مرسی مهربونم ایشالا شما هم خوش باشید
اب نبات
13 خرداد 92 12:43
سلام نازنینم چطورررررررری خوبی ..دخملی خوبه ...


سلام عزیزم خوبیم شما با آب نبات چطوری....

رهـــ*ا و نی نی
13 خرداد 92 20:32
سلام سودابه عزیز خیلی وبلاگ زیبایی داری
امیدوارم نی نیت به سلامتی به دنیا بیاد
راستی اسمشو چی میخوای بزاری؟

منم یه خواهر زاده دارم که عاشقشمو عاشق اینم که با بچه ها سر و کله بزنم
خدا براتون حفظش کنه


مرسی عزیزم چشمات قشنگ میبینه..یه چندتایی اسم مد نظرم هست حالا تو پستهای بعدی میذارم..انشالله

SaYa
14 خرداد 92 13:09
عزیزززززززززم
چه بامزست و چه قدرم که باهوش
پهلوون ماشالله
قربونش برم
ببوسش از طرف من عزیزززززززززم


خدا نکنه ...حتما عزیزم

SaYa
14 خرداد 92 13:09
رااااااستی اومدن بابایی هم مبارررررک




مرسی عزیزم

rasta
15 خرداد 92 0:17
سودابه جون لینکت کردم ،
نمیدونی چه دردسری کشیدم ، گمت کرده بودم با بدبختی دوباره آدرست رو پیدا کردم
آخی عزیزم چقدر رابطه ی عمه و برادر زاده خوبه!
ببخشید میپرسم امیرمهدی چند سالشه؟
خیلی شیرینه!



مرسی..شرمنده دیگه بعضی وقتا اینجوری میشه...عسل عمه 2 ماه دیگه 5 سالش تموم میشه..