باران پاییزی مامانی و باباییباران پاییزی مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

شیرین ترین شیرین

با یاد خدا

1392/4/1 16:16
نویسنده : سودابه
241 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان سلام گل دخترم 

سلام عزیز دل مامان سلام گل دخترم

مامانی یه عذرخواهی بهت بدهکاره آخه دیشب حسابی خستت کردم

دیروز بعد از ظهر خاله غزاله اومد اینجا با هم آماده شدیم واسه عروسی..

چشمت روز بد نبینه مردم عروسی دارن ما خونمون میشه بازار شام..وسایل آرایش یه طرف لباسا یه طرف اصلا یه وضعی که بیا و ببین!!!

ساعت 8.5 هم عمو علی(همسری خاله غزله)وبابایی اومدن آماده شدن و خاله سونیا و همسرش(دوستم) اومدن دنبالمون و رفتیم عروسی...

بعد از رفتنمون عروس و دوماد هم اومدن   از وقتی رفتتیم تا بیایم من و شما به اتفاق دوستام ترکوندیم..خیلی خوش گذشت جای همه خالی...

حالا از دوستان موندن خاله ونوشه و خاله مریم ....

ساعت 2 اومدیم خونه دوش گرفتم و لالا کردیم..تو گل دخترم هم اونقدر خوب بودی که دیگه جای حرف نیست اما من بد دیشب خستت کردم.ببخش عزیزم..

راستی امروز صبح بابایی خبر داد که ما صد در صد باید از این خونه بریم وغروب میریم واسه بستن قرارداد اون خونه ای که دیدیم..حالا تو پست بعدی هم عکسای خونه رو میذارم هم عکسای عروسی رو (اگه شد!!!!!!!! )

امروز تولد دایی میلاد و سالگرد عقد فاطمه جون و دایی حسنه به هر 3تاشون تبریک میگم با یه عالمه آرزوهای قشنگ.. 

الان هم دراز کشیدم تا از خجالت دیشبت در بیام و بهت استراحت بدم عزیز دل مامان و بابا... 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

رضوان مامان رادین
1 تیر 92 17:45
چه خوب عروسی...منم دلم هوای عروسی کرده بد جور...
همیشه خوش باشید


ایشالا بزودی برید عروسی.....مرسی

غزاله
1 تیر 92 18:19
لووووووووس دیگه نمیام خونتون ولی واقعا خوش گذشت و ترکوندیموایشالا عروسی دخترت.


ایشالا این دفعه...آره واقعا خوش گذشت با افتادن طرف هم بیشتر خوش گذشت!!!!!!!!!!!!

اسماء
1 تیر 92 21:34
وای وای وای چه مامانه شیطونی
بانو زشته شما یه باره شیشه داری چرا اذیتش میکنی؟
خب خدارو شکر که بهتون خوش گذشت
جای ما هم خالی


فدات شم عزیزم...جاتون خالی

مامان ازاده
1 تیر 92 23:35
مبارکا باشه سودابه جون
چرا این دخملی رو اذیتش کردی ها؟
ما هم انقدر عروسی داریم ولی با همه التیماتم کردم که بعد از زایمان من باشه که بتونم برقصم


مرسی عزیزم...دخمل مامان منو همراهی کرد خاله جون...انشالله که با نی نیت بهت خوش بگذره

اب نبات
2 تیر 92 0:07
سلام عزیزم خوبین؟؟حسابی خوش گذشتا ان شالله همیشه توی شادی قدم برداری گلکم


مرسی خانم خانما..همچنین شما با آب نبات خاله...

آزاده
2 تیر 92 9:42
ایشالا همیشه خوش باشی عزیزم ، مواظب گل دختر ما هم باش.


مرسی خاله..تو هم مواظب عسل خاله باش
ونوشه
2 تیر 92 15:48
به دایی میلاد و فاطمه جون و دایی حسن تبریک میگم صمیمانه
اهی همیشه به شادی و عروسی عزیز دلم



SaYa
3 تیر 92 1:29
سلام عززیم خوبی؟وای عاشق این پستای کوتاه پرانرژی و پرمحتواتم
عزیزم خوشحالم که بهتون خوش گذشته و امیدوارم که همیشه به شادی باشه
وای دقیقا مثل خونه ی ماااا
الانم بابا و سیاوش رفتن عروسی خونه بمب زدن
تا الان با مامان مشغول جمع کردن بودیم بخدا
راستی در رابطه با خصوصی چشم میگم بهش
بعد خبرشو بهت میدم عزیزم
تولد داداشیت مبااارک ایشالله همیشه موفق و شاد باشه
سالگرد ازدواج دایی حسن و فاطمه جون هم مبارک
ایشالله سالیان سال کنار همدیگه به خوشی زندگی کنن


سلام مهربونم خوبم شما خوبی..نظر لطفته..قربونت برم خسته نباشی..مرسی از این همه لطفت