باران پاییزی مامانی و باباییباران پاییزی مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

شیرین ترین شیرین

من مادرم

تو وصل بودی به بهشت و من وصل شدم به تو... بهشت کشیده شد به زیر پاهایم...   دخترم، عزيزم، فرشته كوچك من ... به تو كه مي نگرم، همه زيبايي دنيا را، هر آنچه وصف شدني و هر آنچه توصيف ناپذير است را، يكجا مي بينم... در يكايك لحظه هاي بودنم، برايت سلامتي، شادماني، موفقيت و سربلندي آرزو ميكنم. دوستت مي دارم بيش از آنكه در حجم انديشه ها بگنجد، از خدا ميخواهم ياري ام كند در اين امر خطير، تا به تو بهترين ها را بياموزم و تو را هم آن سان كه شايسته بهترينها هستي پرورش دهم... پروردگارا، مهربانا! زيباترين و برترين هديه عمرم را تو به من دادي، آنرا بر من ببخش و همراهم باش تا رساندن فرشته من بر اوج قل...
6 مهر 1392

یه نشونه خوب

سلام وروجکم قند عسلکم امروز که از خواب پاشدم ترشحات قهوه ای دیدم اولش ترسیدم اما یادم اومد که ماما گفته بود طبیعیه..با این حال زنگیدم به ماما.. اونم گفت که خیلی خوبه این یعنی دهانه  رحم داره باز میشه و آماده میشه برای زایمان... خیالم راحت شد... من هر روز 2 ساعت میرم پیاده روی بعضی وقتها بابایی همراهی میکنه بعضی وقتها هم با خاله غزاله میرم.. امروز یه کم کمر و شکمم میدرده میرم دوش بگیرم و برم خونه عزیز.. قول میدم تا آخر هفته عکس سیسمونی رو بذارم... راستی امروز امیر مهدی شیرین زبون عمه رفته پیش دبستانی قربونش برم..  خدای من خدای خوب و توانای من تو که بهترین نعمتتو داری بهم میدی این توانایی رو هم بهم بده تا بتونم شکر این نع...
1 مهر 1392

فرشته و کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: میگویند شما میخواهید مرا به زمین بفرستید آیا من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به انجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو  مراقبت خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که میتواند برود یا نه -گفت: در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادمه داد:من چگونه میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟؟؟... خدا...
29 شهريور 1392

مامانی منتظر

دخمل نازم سلام..خوبی خوشگل من؟؟ انگار هنوز باید منتظر اومدنت باشم آخه امروز رفتم دکتر و خانم دکتر گفت که هنوز دهانه رحمم بستست و حالا حالا ها نمیای احتمالا باید 40 هفته رو هم سپری کنم.. مگه میگذره این روزای آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز قرار بود ناهار بریم پیش خاله زکیه اما رابی خواهر خاله غزاله درد زایمانش پیش اومد و خاله غزاله رفت چالوس و برناممون خراب شد..ایشالا رابی جون زایمان راحتی داشته باشه وگل دخترش صحیح و سالم بیاد تو بغل مامانیش ..آمین هنوز نرفتم خونه عزیز جون آخه دلم نمیاد بابایی رو تنها بذارم.. دیروز با خاله غزاله بازار بودیم یه مایوی ناناز برات خریدم تا با هم بریم استخر مامان فدای هیکل کوچولوت بشه............... دختر...
27 شهريور 1392

38 هفتگی عسلکم

دخمل مامان 38 هفتشو هم پشت سر گذاشت هوررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینم عروسک 38 هفته ای تو شکم مامان        اینم عکس نوار قلبت اینم عکس سونوی بیوفیزیکال    ...
25 شهريور 1392

انتظار روزهای پایانی

سلام گل دختر مامان داره کم کم میرسه روز دیدار..این روزا انگار یه ثانیه یه ساعت میگذره و من منتظر.. دخترکم الان 37 هفته و 5 روزه که تو دلمی و اگه خدا یاری کنه تا دو هفته دیگه تو بغل خودمی حالا یا زودتر یا دیر تر.. عزیزکم مامان بزرگت هنوز رشته و من هر روز صبح از خونه پا میشم میرم خونه ی مامان بزرگ و واسه عمو غذا درست میکنم و برمیگردم و دوباره غروب..و این شده کار هر روزم.. تو اینقدر دختر گلی بودی که اصلا اذیت نشدم فدات شم وقتی به این فکر میکنم که قراره به زودی تو رو تو بغلم بگیرم همه چی برام آسون میگذره. قرار بود 4شنبه برم دکتر اما تنبلی کردم و اگه خدا بخواد فردا میرم..بهداشت هم رفتم و خدارو شکر همه چی خوب بود اما زیاد وزن اضافه نکرده...
24 شهريور 1392

دخترم روزت مبارک

    برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا سلام عروسک مامان امیدوارم خوب خوب باشی عشق کوچولوی من..اول از همه روزت مبارک نفسم..         ببخش خیلی دیر اومدم آخه اصلا وقت نمیشد قربونت برم. عزیز اینا رفته بودن مشهد مامان بزرگ اینا هم رفتن رشت من یه پا اینجا یه پا اونجا بودم.. البته فاطمه جون زحمت کارای خونه عزیز رو میرسید آخه دایی میلاد مونده بودن..عزیز اینا دیروز اومدن با کلی سوغاتی................ یه چندتایی خبر دارم یکی اینکه بالاخره تشریف فرما شدیم به خونه خودمون(شنبه ای که گذشت)و ت...
16 شهريور 1392