حال این روزهای من
سلام فرشته کوچولوی من خوبی قشنگم؟؟ البته که خوبی چون همش در حال لگد زدن به شکم منی.. امروز شما 8 ماه و 3 روزی و فردا 35 هفته ات تموم میشه دیگه بزرگ شدی و چیزی نمونده که بپری تو بغلم.. وای که چقدر بی تابم........................... ما هنوز نرفتیم خونمون تقریبا 90 درصد کارا رو انجام دادیم البته به لطف فاطمه جون و هدی جون و امیر مهدی که با شیرین زبونیاش خستگی رو از تنمون بیرون میکرد+غزاله جون و عموها..دشت همگیشون درد نکنه.. حالم این روزا بد نیست فقط شبا پادرد دارم و واسه این پهلو و اون پهلو شدن کمی درگیر میشم چون شما یه کم سنگین شدیو به شکم مامانی فشار میاری.. واما بگم از رنگ پوستم که شده سیاه(به جز صورتم) نمیدونم چه حکمتیه ......
نویسنده :
سودابه
14:16
قوت فلب من و پدرت
اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند. اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد. پس خدایا این نعمتت را از کسی دریغ نکن................. ...
نویسنده :
سودابه
14:04
بیا دخترم
تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت...
نویسنده :
سودابه
9:22
افتخارم این است که مادرم
نفس که میکشی، آرام میشوم دلت که میگیرد گریان آه که میکشی، زار میزنم؛ لبخند میزنی، ذوق میکنم ... ازابتدا جزئی از همیم؛ درد میکشم به دنیا میآیی ... کودک هستی، همبازیات هستم؛ مدرسه میروی، همکلاسیات؛ بزرگ میشوی، دوست بیکلک... و بزرگتر که میشوی غریبه میشوم ،،گاهی ... یادت نرود، من همانم که هم بازی تو بودهام همانقدر کودک همانقدر ساده که هرچه گفتهای، باور کردهام من عوض نشدهام ... تو بزرگ شدهای ... و هرچه بزرگتر، دورتر و هنوز لبخند را بر چهره دارم! من همانم که هستم بارها چشم گذاشتهام و ...
نویسنده :
سودابه
14:48
تصمیم قطعی برای نوع زایمان
سلام گل دختر-تاج سرم خوبی عشق من؟؟؟؟؟؟ ما هنوز نرفتیم به خونمون و الاخون والاخونیم..امروز قراره بابایی که از سر کار اومد بریم یه کم خونه رو جمع و جور کنیم آخه دیگه خسته شدم اونجوری که بایدم نمیتونم به تو دختر مهربونم برسم.. عزیزم من یه تصمیم قطعی گرفتم و اونم اینه که میخوام شما رو طبیعی به دنیا بیارم تا لحظه تولدت رو ببینم واسه همین یه مامای خصوصی گرفتم و دیروز هم یه جلسه کلاس رفتم..مامای خیلییییییییییییییییییی مهربونیه..همین که دستشو گذاشت رو شکمم شما یه لگد زدی قربونت برم که با اون پای کوچولت با قدرت تمام لگد بارونم میکنی..امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم فرشته کوچولویی رو که بهم هدیه داده رو به سلامت به دنیا بیارم..ماما گفته زمان زایم...
نویسنده :
سودابه
15:29
بهترین نعمت خدا
کوچک من، من با تمام وجودم مادر شده ام و یاخته های بدنم به میزبانی نفس های تو امده اند ... جان گرفته ام به جان تو و چه اهمیتی دارد اگر جانم فدای نفس های تو شود که اینها همه برای توست دلیل بزرگ زندگی من ......... نگاه کن : خدا را که عاشقانه به من درس عاشقی میدهد..لبخند میزند ..دنیا را زیبا میکند ...سکوت میکند ..مهربان میماند و وجودمان را غرق شادی میکند پدر مهربانت که این روزها آغوشش امن ترین جای دنیاست ... میدانم زیر لمس دستانش بزرگ خواهی شد و من بار دیگر به او افتخار خواهم کرد زندگی را که امدن تو را به جشن گرفته است..............................................!! خدایا من تا ابد شکر خواهم گفت رحمت ات را ...شکرررررررررررر ...
نویسنده :
سودابه
14:23







