باران پاییزی مامانی و باباییباران پاییزی مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

شیرین ترین شیرین

عشق پدری..(برای دخترم)

دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته ..... دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته .... دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته.. دخترم همیشه بابایی رو بیشتر از من دوست داشته باش   ...
1 خرداد 1392

پناهگاه امن خانه

  پـــــــــــــــــــدر همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگار کوه رو پشتت داری…    فرقی نمی کند چطور بودنش, دور یا نزدیک بودنش, پیر و جوان بودنش, خندان و اخمو بودنش .. همین که هست دلگرمی من را کافیست .... صدای گامهای پدر به من آرامش میدهد حتی زمانی که با صدای عصایش همخوانی میکنند دوستت دارم ای مهربان، پر صلابت، پــــــــــــدر       من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . … ببخش...
1 خرداد 1392

مبارکت باشه گل همیشه بهارم

سلام خوشگلم  دیروز 21 هفتگیت رو پشت سر گذاشتی و فردا هم 5 ماهگیت تو دل مامانی رو..دیگه داری بزرگ میشی عسلم چقدر کند میگذره این لحظات.. چقدر برای به آغوش کشیدنت بی تابم.. دختر گلم دیروز صبح رفتم بازار و بالاخره برات یه هدیه گرفتم امیدوارم که خوشت  بیاد عزیزکم.. راستی صاحبخونمون هم احتمالا میخواد خونشو بفروشه وما تا 1 ماه آینده باید از اینجا بریم خیلی ناراحتم نشد که گل دخترم تو این خونه ژمینی بشه..  این روزا همیشه با ورجه وورجه های شما از خواب پا میشم دیروز صبح لطف کردی و همچین لگدی به مامانی زدی که تا شب جاش درد میکرد. احتمالا میخواستی منو از خواب بیدار کنی دیدی بیدار نمیشم همه ی قدرتتو جمع کردی و کوبیدی تو شکم ...
1 خرداد 1392

خوشایند و ناخوشایندهای مامانی

سلام دخمل مامان  خوبی نانازم؟ دیشب خونه عزیز مامانی(به درخواست مامانم لقبش از مامانی سوری به عزیز مامانی تغییر کرد) دلم آلوچه خواست اما تو یخچالشون نبود.. اما عزیز مامانی امروز زحمت کشید رفت بازار و برام خرید و آورد خونمون منم حسابی خودمو شرمنده کردم اما زود رفت آخه میخواست بره خونه غذا درست کنه.. حالا بگم که از همون اول که شما تو وجودم به وجود اومدی من که عاشق دوغ بودم لان هیچ تمایلی نسبت بهش ندارم حتی میتونم بگم که بدم هم میاد  جز اون از ترشیجات هم زیاد خوشم نمیاد اما در عوض چیزی که اگه هر لحظه بخورم سیر نمیشم کدو و بادمجون سرخ شدست!!!! در کل شما عسل مامانی خیلی دخمل خوبی بودی و هستی و مامانی رو همراهی میکنی.. ...
29 ارديبهشت 1392

آرزویم برای دختر قشنگم

در آرزوی روزی هستم که تو بیایی.. دوست دارم وقتی که تو می آیی تمام شهر را بشویم از دروغ به یمن ورودت پاک کنم هستی را از بدی کینه و بخل را محو کنم از روزگار آرزو دارم وقتی که تو می آیی چشمان معصومت هرگز پلیدی را نبیند قلب کوچکت نگیرد از این همه ناپاکی اما باید ببینی .... باید بشناسی ....باید انتخاب کنی .... من کنارت خواهم بود آنگاه که دلت شکست دلداریت می دهم بهت زده که شدی شانه هایت را می گیرم نمیگذارم روحت را تسخیر کنند چون خوبی هم هست عشق و ایثار هم هست خدا هم هست می آموزمت همانگونه که پدر و مادرم سعی کردند به من بیاموزند تلاش میکنم .... تلاش میکنم....  ...
26 ارديبهشت 1392

لیله الرغائب

سلام ناناز مامانی  امروز صبح که از خواب پاشدم بعد خوردن صبحونه  شروع کردم به تمیزکردن خونه  بعد جارو کشیدم  ظرفهارو شستم  بعد هم یه دوش حسابی  حول و حوش ظهر بود که بابایی زنگید و گفت که با خاله آزاده و همسریش (همکارای بابایی) بریم بیرون  منم قبول کردم و سریع یه ناهاری خوردم و آماده شدم ساعت 3 اومدن دنبالمون و 4 تایی +شما و فسقلی خاله آزاده که معلوم نیس گل به سره یا گل پسر رفتیم زیارو..  اونجا یه زیارتگاه داره (ایشالا وقتی اومدی میبرمت اونجا) زیارت کردیم و نماز خوندیم اونجا واسه همه مامانا دعا کردم چه مامانایی که منتظرن نی نی بیاد تو دلشون  به خصوص ماما طهورا و نیلوفر جون و خاله ...
26 ارديبهشت 1392

عکس امیر مهدی نفس عمه

میخوام عکس امیر مهدی رو بذارم این عکس واسه اون روزیه که رفته بودیم کوه..     این چوبی که تو دستشه رو از وقتی داشتیم واسه چیدن سبزی میرفتیم تا برگردیم تو دستش بود!!       ...
26 ارديبهشت 1392