باران پاییزی مامانی و باباییباران پاییزی مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

شیرین ترین شیرین

چهارمین سالروز عقد من و بابایی

چه بی اندازه میخوامت♥ چقدرخوب عاشقم کردی♥ توازتوخلوت شبهام یه دنیا بغض وکم کردی♥ چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم♥ چه توخواب وچه بیداری به دنبال نشونیتم♥ یه دنیاازتو ممنونم برای این همه شادی♥ چه سرشارم ازعطرتو,تو به من زندگی دادی♥ چه بی اندازه خوشحالم جهان ماله منه امشب♥ کسی خوشبختی مارو,بهم نمیزنه امشب♥ چه بی اندازه آرومم چشات ازعشق لبریزه♥ ببین امشب برای ما چقدر خاطره انگیزه♥ برای این عشق رویایی یه دنیا ازتو ممنونم♥ توهم حس منوداری تو چشمات اینو میخونم♥    سلام دخمل مامان 4 سال پیش در چنین روزی من و بابایی به...
16 خرداد 1392

سرگرمی وبلاگی

نیلو جون زحمت کشید و منو به این بازی دعوت کرد مرسی از اینکه منو انتخاب کردی دوست خوبم..   1-بزرگترین ترس تو زندگیت چیه؟ از دست دادن اونایی که دوسشون دارم 2-اگه 24 ساعت نامرئی بشی چیکار می کنی؟ میرم خونه های اطراف یه سرکی میکشم!!!!!!!!!!!!!!!!!! 3-اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن 5 الی 12 حرف رو داشته باشه چیه؟ خوشبختی همه 4-از میان اسب و پلنگ و عقاب کدومو دوست داری؟ اسب 5-کارتون مورد علاقه ی کودکیت چیه؟ آن شرلی 6-در پختن کدوم غذا مهارت نداری؟ املت!! 7-اولین واکنش موقع عصبانیتت چیه؟  گریه 8-با مرغ،اورانیم،دریا و خسته جمله بساز چقدر گشنم شد!!!!! 9-دو بیت شعر که خیلی دوست داری برای با...
15 خرداد 1392

بیست و سه هفتگی دخملی مامان

        خدایا فرشته ی آسمونیت رو به ما سپردی! باشد که قدردان باشیم.. خدایا !... همراه همیشگی ام باش و بهترین ها را مثل همیشه به من هدیه کن ... من بی تو هیچم ای خدای بیکران مهربان... خدای من ! حمایتم کن !...مواظبم باش !... دستم بگیر و مرا به سوی نور هدایت کن... همان نوری که سراسر عشق توست... خدایا !.... میدانی ؟!...کاش میدانستی !...اما تو همیشه از دل ها آگاهی...پس مطمئنم که میدانی ! آنچه را که در دل و جانم میگذرد ! که.... سخت به مهر و محبت و توجه ات نیاز دارم ! سخت بر تو عاشقم ! و سخت دوستت دارم. خدایا !.... تو را شکر و سپاسی بی حد می گویم برای هر آنچه که به من عطا کردی ای مهربان قدرتمند. &n...
14 خرداد 1392

بابایی اومد

سلام خوشگلم بابایی دیشب از رشت اومد و مستقیم اومد خونه عزیز مامانی بعد شام هم اومدیم خونه منم که دلم حسابی تنگ شده بود به محض ورود به خوونه پریدم بغل بابایی و بابایی هم کلی شما رو بوسید معلوم بود که اونم حسابی دلش واسه ما تنگ شده بود.. شما هم کلی واسه  بابایی خودتو لوس کردی و بابایی هم قربون صدقت میرفت  خونه عزیز مامان هم خیلی خوش گذشت امیر مهدی هم در بست پیشمون بود و شیرین زبونی میکرد عمه فداش بشه.. یه نمونه  از شیرین زبونیاش: فاطمه جون خطاب به من:امیر مهدی زندگیش در دو چیز خلاصه میشه:یکی بازی با کامپیوتر و یکی دیگه شبکه پرشین تون امیر مهدی:نه مامان..زندگی من سه چیزه یکی کامپیوتر یکی  پرشین تون ...
11 خرداد 1392

...

بابایی رفت رشت...دلم براش تنگ شده از همین الان. من و شمام منتظریم دایی محسن بیاد دنبالمون بریم خونه عزیز مامانی...  ...
9 خرداد 1392

وجودم

 بوی عطر سیب همه جای خونمونو پرکرده،حس و حال عجیبی داریم ،حس لمس عشق با نوک انگشتمون،حس مادر شدن،حس پدر بودن،حس زیبای مالکیت و محافظت.حس انتظار و در نهایت شکر گذاری به درگاه خدا برای بودنت ،برای وجود نازنینت     زندگی چیست؟ زندگی فرصت خندیدن دل زندگی گریه شوق از پی وصلت عشق زندگی گریه نوزادی است در لحظه زایش به زبان دل خویش زندگی غلغله جوشش آب داخل ظرف سماور به کنارش قوری زندگی تابش نوری است در صبحدم زایش خورشید که به رقص آوردش گرد و غبار زندگی شرشره آب روان چونکه بر سنگ خورد آیدش نغمه زیباش به گوش زندگی تیرگی ابر کبود مژده بارش باران زیاد بر تن شاخه افسرده ز باد زندگی شعله شمعی است که در ظلمت...
8 خرداد 1392

بیست و دو هفتگیت مبارک عسلم

سلام ناز گلکم چه میکنی تو شکمم که یه لحظه آروم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضی وقتا همچین لگدی میزنی که مجبور میشم دعوات کنم آخه خیلی دردم میگیره.. تو هم انگار میشنوی من چی میگم یه چند دقیقه ای آروم میشی مامانی فدات شه... راستی حال مامان بزرگ بابای دوباره بد شد و مامان بزرگ رفت رشت و من هم یه پا اینجا و یه پا خونه مامان بزرگم چون عمو غلامرضا و آرش امتحان دارن و من میرم براشون غذا آماده میکنم.. احتمالا بابایی هم فردا میره رشت و من و شما تنها میمونم البته ما هم میریم خونه عزیز مامانی .اگه بدونی امیر مهدی چقدر خوشحال میشه؟؟؟؟!!! همیشه ازم میپرسه ::عمه نی نی شما پس کی میاد؟؟ منم میگم 20 تا خوابیدیم و پاشدیم عمه فدا اونم قانع میشه.. ...
8 خرداد 1392

احساس زندگی

درک اولین حرکت جنین توسط مادر ، احساس زندگی نام دارد که معمولا در هفته های 16 تا 22 بارداری برای اولین بارحس می شود. مادران ،واژه های مختلفی را برای توصیف آن به کار برده اند،بعضی آن را مانند احساس بارش اولین قطره های باران بر روی کف دست، پرواز پروانه و یا شنا کردن ماهی در داخل شکم، دانسته اند. ابتدا این حرکات نامنظم و فاصله دارند ولی بتدریج منظم و معنی دارمی شوند. حرکات جنین به سه دسته ضعیف، قوی و غلطشی تقسیم می شود.با پیشرفت بارداری، حرکات ضعیف، جای خود را به حرکات قوی می دهند که مجددا با نزدیک شدن به زمان زایمان و به دلیل بزرگ شدن جنین و کاهش مایع امنیوتیک ( مایع دور جنین) تعداد آنها کاهش می یابد.گرچه جنین شما حرکات جهشی و غلطشی بسیاری دا...
5 خرداد 1392

بهترین خبری که میتونستم بشنوم

سلام دختر گل مامان اگه بدونی چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مطمئنا یه چیزایی حس کردی آخه مامان خیلی خوشحاله عزیز دلم... همین الان عزیز مامانی زنگید و گفت که مریم جون (دختر خاله من)نامزد کرد.. منم از خوشحالی کلی گریه کردم آخه خیلی دختر خوبیه اما هر خواستگاری  که میومد دشمنان عزیز ازش بد میگفتن!!!!!!!!!! خدای من خیلی خوشحالم  خیلی زیاد.................. عزیز مامانی گفت که فعلا به کسی نگم بجز بابایی..منم در جا زنگیدم به بابایی اما گریه امونم نمیداد   بابایی اول هول کرد و گفت چی شده؟ چرا گریه میکنی منم قضیه رو بهش گفتم و یه کم تخلیه شدم... شکرت خدای خوبم ... خدایا همه ی جوونا زود زود تشکیل خونواده بدن... ...
5 خرداد 1392

خواست خدا

سلام ناز دختر مامان دیروز من و شما بابایی رو  تنها گذاشتیم و با عزیز مامانی اینا رفتیم گردش.. راستش نمیخواستم تنهاش بذارم اما وقتی فاطمه جون زنگید و گفت میخوان برن پهنه کلا خیلی دلم خواست برم بیشتر هم به این خاطر که واسه ماما طهورا دعا کنم..بابایی هم گفت که نمیاد و من اگه دوست دارم  برم این شد که رفتیم حول و حوش ساعت ده نیم بود که رسیدیم ساری و رفتیم زیارت این خواست خدا بود که بعد چندین سال بریم اونجا زیارت کردیم و نماز خوندیم.. بعدش  رفتیم یه جای دیگه واسه ناهار یه امامزاده دیگه بود به نام سید سه تن ..جای همه اونایی که نبودن خالی خیلی با صفا بود. بعد ناهار هم کمی استراحت کردیم و برگشتیم خونه البته چون من تو ماشی...
4 خرداد 1392